حرفهای همیشگی*
یه چند ماهی می شه به تناسب یک سری اقتضائات ! (اقتضائات رو درست نوشتم ؟!) خونه رو بردیم جنوب شهر !باور کنید اینجا همه چی هست ! ماشین بوگاتی ! دختران زیبا رو ! ساختمانهای مرتفع ! بیف استراگانف ! باور کنید همه چی هست !! حالا نمی دونم چرا باز به اینجا می گن جنوب شهر و به مردم اینجا میگن جنوب شهرو !
صد سال دیگر هم که بگذرد ، باز ناچاری برگردی ،بنشینی و بنویسی . سودای نوشتن، بیماری است . اپیدمی است . گاه خودش را ابراز کرده، گاه مخفیست ..
Not at all important
Go
right Now
And say to everyone
A man
Of our tribe
Was insane
f.w : the brutal please write: love
همیشه وسط یک لحظه تاریخی ته ِ دل ریش خنده ات می گیرد ..

گاهی برای درک ماهوی یک احساس باید تا عمق کثافت فلسفی فرو رفت..
(( یک ناشناس ))
پ ن : وااااااااااااااای ... دییییییییییر .ببخشید ..
از گوشه نشینی و ریاضت هم به جائی نرسیدیم :)
پ ن ۲ : گلی آزاد است. :)

آن موقع هفت هشت سالی بیشتر نداشتیم .ما واحد 105 بودیم ، آنها 108 .
به ندرت حرف می زد . یکبار چارقد رنگی مادرش را گاز گرفت . بعدش هم دست بنده خدا را . بیچاره هیچی نمی گفت .
ظهرها از آپارتمان یواشکی می زدیم بیرون . می رفتیم داخل کوچه گرگم به هوا بازی .
همیشه آخر بازی جیغ می کشید می زد زیر گوش دانیال . دانیال گریه می کرد . تف می کرد.
او می خندید . تنها همان موقع ها بود که می خندید .
** *
رزهای لوکس واحد بغلی مان - خانم نجاتی که از هلند آورده ـ سیاه شده بود.
خاکش را داده بودند آزمایشگاه . جواب اینطور آمده بود :
.میزان اوریک اسید استاندارد خاک گلدان : 10 پی پی ام
میزان اوریک اسید بسته آزمایشی شما : 1000 پی پی ام !!!
اصلا به من چه که خرسهای گریزلی ، ناهار چه می خورند .! اصلا به من چه که امتیاز ژورنال مرغهای کنتاکی
مال که بود ..
من خیلی شاهکار کنم سر و ته همین خیابان را بچسبم ، بلکه زباله هاشان از دست نرود ..
(( از خاطرات یک گربه کوشا ))

لعنت به آ فرینش ! کاش همه سنگ بودیم ..
...
پای چشم هاش حداقل یک وجب گودی افتاده بود .. . ته سرفه هاش صدای جیغ می آمد . روزی دو سه بسته سیگار زِستِ لعنتی دود می کرد، می فرستاد هوا .. بعدش می خندید. بعدش گریه می کرد .
بردیمش حرم آقا امام رضا ، بلکه حال و هواش عوض شه . . قول داد سیگار ز ِستِ لعنتی را هم دیگر دود نکند ، نفرستد هوا ..
دو سه روزی همینطور گذشت .. سرفه هاش باز شدید تر شده بود ..این بار دیگر خون بالا می آورد.
اولین بار روی پالتوی یکی از خادم ها ،دومین بار روی تخت بیمارستان و سوم بار ،
وقتی که دکتر ها گفتند ، به بیماری مزمن ریه دچار شده .
امیدی به زنده ماندنش نبود . ناچارا ، موضوع را به خودش اطلاع دادم، می خندید .
می گفت : " ز ِست " می خوام ..
پ ن : وافعا نمی دونم چرا نوشتمش
.
![]()
از همان ابتدا با هم خوب جفت و جور شده بودیم .. اوایل که بیشتر خرید می رفتم همانقدر بیشتر می دیدمش ..
سیاست های غربی - شرقی ،اشعار احمد شاملو ،زلزله های سمج ژاپن ، قوانین پناهندگی ، داستانهای هاروکی موراکامی و هزار قلم بحث دیگر که همیشه در چنته مان برای روز مبادا نگه داشته بودیم . آلمانی را خوب صحبت می کرد . گاهی وقتها به شوخی می گفتم : >> تو که سیاهه ی سوادت به این کارها نمی کشه .. و قطع و وصل ارتعاشات تبسم بر روی لبهایش ، همین تنها جواب بود .. بعنوان یک فروشنده سوپر مارکتی ، خیلی بیشتر از شغلش می فهمید .
ساز دهنی ای که می زد با موسیقی تانگو ، موسیقی بومی آرژانتین ، یکی بود . عاشق این سبک موسیقی بودم.
*خیری * صدایش می زدم . . دیروز که برای خرید سوپر مارکت رفتم . ندیدمش ..
زن های همسایه با هم پچ پچ داشتند .. به بغل دستیش می گفت : شنیدی خواهر ؟!
شنیدی فروشنده ش دیوونه بوده ؟
دیروز از آسایشگاه اومدن سراغش .. ولی از دسشون فرار کرده .. آدم به کی دیگه می تونه اعتماد کنه خواهر ..
به کی ؟ ..
سرم گیج می رفت .. صدای ساز تانگو می پیچید داخل گوشم ..
یکی به آلمانی غلیظ صحبت می کرد ..
پ ن : مجاهد فکری ! موفق باشی ..
| Design By : Night Melody |

